سلام
امروز هوا غوغا كرده بود !
اصلا معلوم نبود چه خبره؟؟!!
معلوم نبود باز ابر چه كار كرده كه اين جوري باد رو ريخته به هم...!
باد اصلا تو حال خودش نبود !
فقط و فقط داشت دادو فرياد مي كردو صحنه رو به هم مي ريخت...!
اخه ماه هم نبود كه بخواد پا در ميوني كنه !!
فكر كنم اين دفعه خورشيد يك كاري كرده بود...
چون ابر جلوي خورشيد رو گرفته...
يا شايد هم خورشيد پشت ابر قايم شده بود!!
خورشيد داشت از اعتباري كه ابر تو دادگاه قبلي پيدا كرده بود(سوء) استفاده ميكرد...!
ولي باد به هيچ وجه حاضر به صحبت كردن نبود...
فقط و فقط گردو خاك ها رو به اسمون مي برد و دور خودش مي چرخيد...
دست خاك رو هم گرفته و با خودش مي چرخوند...
ابر هم با ديدن اين صحنه ها داشت اشك مي ريخت...!
شايد براي خورشيد طلب عفو مي كرد...!
اخه نمي دونستم چه اتفاقي افتاده؟؟!!
ولي مي ديدم كه اشك هاي ابر هم بي فايده بود و نه تنها اثري روي حركات باد نداشت بلكه باد با چرخش خودش داشت اشك هاي ابر رو با خاك مخلوط مي كرد تا چهره اسمون سياه تر بشه...!
خيلي دوست داشتم برم و ببينم چه خبره...؟!
ولي خوب نمي شد...
اگر شما هم حركات باد رو مي ديديد جرئت نمي كرديد...!!
در هر صورت منتظر موندم كه باد كمي اروم بگيره...
مثل اين كه اروم شد...
ازش پرسيدم : " چي شده ...؟! "
حدسم درست بود...! باد از دست خورشيد عصباني بود و واسطه شدن ابر هم فايده اي نداشت!
پرسيدم : " مگه خورشيد چه كار كرده...؟! خورشيد كه جز نو ر و روشنايي براي ما ساكنان اين كره نداره...!! زود تر بگو چي شده؟؟! قلبم اومد تو دهنم..."
باد گفت :" اخه اين خورشيد خانم شما اين قدر اين خاك ها رو داغ كرده كه وقتي يك بچه خورده زمين دستاش علاوه بر درد زخم ، درد سوختن رو هم چشيده...!"
(فهميدم كه چرا خاك رو به اسمون مي برد؟؟!!
شايد براي اعتراف يا شهادت ...!)
گفتم : " خوب ما انسان ها از ابتداي زندگي بايد همه دردها رو بچشيم ...! "
ابر هم با اشك هاش حرف من رو تاييد كرد!(درد ما انسان ها به اون چه ربطي داشت...؟؟!)
باد : " ولي من داشتم باد بادك اون بچه رو تو هوا براش مي رقصوندم و اون هم لذت مي برد...
خورشيد حق نداشت اين كار رو بكنه!
از اول كه با انداختن اشعه هاش تو چشم هاي اون بچه نمي ذاشت قشنگ به اسمون و حركت من نگاه كنه! بعد هم كه با گرم كردن زمين اون طوري رنجش داد..."
خندم گرفت ! اخه مي دونستم خورشيد گرم كردن زمين رو زود تر شروع كرده ...! ولي باد اون طوري فكر مي كرد...!
باد خودش رو مظلوم نشون ميداد ولي از حرف هاش خود خواهي مي باريد...!!
با خودم فكر كردم كه خورشيد كار بدي نكرده!
خورشيد كارش همينه...
اين كه با اشعه هاش زمين رو گرم كنه!
حالا اين كه اون بچه اون جا باشه يا نه براش فرقي نمي كنه و به وظيفه اش عمل مي كنه...!
اين احساس مسئوليت خورشيد به من جرئت داد تا حرفم رو به زبون بيارم...
" هوي ... باد ... چه خبرته...؟؟! اجازه بده تا خورشيد هم از خودش دفاع كنه! فقط داد و بيداد نكن !! كمي اروم باش...!"
باد در برابر اين جسارت من سكوت كرد...
شايد هنگ كرد كه من اون طور صحبت كردم...
با نكنت گفت : " خ ... و ... ب ... ب ... گ ... ه ... مگ .. ه ... من ... مي ... گم ... نگه؟؟!!"
با عصبانيت گفتم : " مگه اجازه مي دي حرفي هم بزنه؟؟!!"
رو به خورشيد كردم و خيلي اروم گفتم : " خوب از خودت دفاع كن ! چي داري كه بگي ؟؟!!"
ابر گريه كنان گفت :" باور كن خورشيد بي گناه است ! تقصير من بود ...! من بايد جلوش رو مي گرفتم و نمي ذاشتم كه نورش به چشم اون بچه بخوره و اون رو اذيت كنه...! چيزي بهش نگفتم ...! تقصير من بود...!"
از اين فداكاري ابر تعجب كردم! اين دو چقدر هم ديگرو دوست دارن...!اگر ابر جلوي خورشيد رو ميگيره فقط و فقط به خاطر اينه كه اشعه هاش رو زيباتر به زمين بفرسته...!(فهميدم كه ابر خيلي دلسوزه!!به خاطر همين هم به فكر دردهاي انسان بود...)
ديدم حق با اونه ...
ولي من اصلا داور خوبي نيستم...
مي دونستم كه اگر به حرف باد گوش كنم باز رأيم عوض مي شه...
اين بود كه اون ها رو به يك قاضي عادل معرفي كردم...!
اون ها رفتند و من هنوز خبر ندارم كه نتيجه اين دادگاه چي شده...؟؟!!
و تنها چيزي كه مي بينم اينه كه هنوز باد داره مي چرخه و خاك رو به افلاك مي بره تا شاهد دادگاه الهي باشن...
حسرت مي خورم كه اون ذره خاك ارزشش بيش تر از من بود و لياقت حضور در دادگاهي كه قاضيش خدا بود رو داشت...!
فكر كه مي كنم مي بينم من خودم از خاكم ...
و به خاك بر ميگردم...
و من هم وقتي به خاك برگشتم در دادگاه الهي حاضر مي شم...
البته در جايگاه متهم ...
مگر قاضي به دادم برسه...
از اون جايي كه گير دادم به اين شعر پس :
يادمن باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است...!
نوشته شده توسط پاتمه
9/3/1387( همون روزي كه گرد باد اومد!)
كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! پاتمه در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 7:21 موضوع | لینک ثابت
صبح از خواب پا شدم و طبق معمول رفتم كنار پنجره و سراغ اسمون!
ولي اسمون با بقيه شب ها فرق داشت ! نمي دونم تا به حال احساس كردين كه ابرها دارن تو اسمون مي دون؟؟!!
منظورم اينه كه حركتشون نسبت به قبل خيلي تندتره!!
من هم دقيقا همين حس رو راشتم! ولي قشنگ تر...
تا به حال زياد حركت سريع ابرها رو از جلوي خورشيد ديده بودم ولي ماه يك چيز ديگه بود( شايد به خاطر اينه كه كلا عاشق چيزهاي مصنوعي ام...!)
انگار باد دنبال ابرها كرده بود... اون ها هم داشتن فرار مي كردن...!
شايد داشتن قايم باشك بازي مي كردن!!
ولي ابرها سوتي دادن و اومدن پشت ماه قايم شن ! بدون توجه به اين كه نور ماه باعث مي شه چشم هاي منتظر من و ... بهشون خيره بشه...!
شايد هم ابرها كار بدي كرده بودن و باد براي تنبيه كردنشون ،دنبالشون كرده بود!
اون ها هم اومده بودن پيش ماه تا بينشون وساطت كنه!!!!
ماه هم اون ها رو در صحنه دادگاه اسمون به نمايش گذاشته بود تا در حضور شاهدان ( من و ادم ها و ستاره ها و ... ) معلوم شه ،مقصر كي بوده!!
ماه : زود بگو!!!چرا بر سر ان مرد چوپان نعره زدي ...؟؟!!
باد : چرا نگذاشتي صداي ني لبكش را به فراتر ببرم و صداي انكر الاصواتت را بلند كردي...؟؟!!
ابر : ولي آن غرش و نعره نبود! منادي باران بود ! بشارت طراوت ! خواستم تا گوسفندانش را از خيسي باران نجات دهد...!!!
ماه : چرا بر سر آن رهگذر خسته كه زير درخت ارميده بود فرياد بر آوردي؟؟!
باد: چرا نگذاشتي صورتش را بنوازم و بازوانش را مالش دهم تا خستگي از تنش بيرون رود؟؟!
ابر : صدايش كردم تا شايد به آسمان هم نگاهي و در ان حال يادي هم از خداي خود كند و از او كمك بخواهد...!
ماه : ...!
باد : ...!
حرفي براي گفتن نداشتند !!
ابر مقصر نبود!
ابر تمام خوبي هايش را تا ان جا كه توان داشت به نمايش گذاشته بود!
" اخه يك ابر چه راهي جز باران و غرش و رعدو برق براي جلب توجه ادميان دارد؟؟!!"
( اين حرف را ستاره گفت كه با چشمك زدنش دل زمينيان را برده بود!! ) و من هم تاييد كردم!
ابر تبرعه شد و سربلند از اين دادگاه بيرون آمد !
از شوق ثابت شدن بي گناهي ، اشك در چشمانش حلقه زد و خدا را شكر گفت!!!
پس به قول سهراب:
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد تنها هستم!
ماه بالاي سر تنهايي است...!!
نوشته شده توسط پاتمه
2/3/1387 ( همون روزي كه كلي بارون اومد!!)
قسمت دوم داستان رو كه ادامه همينه تو اين وبلاگ بخونيد:
كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! پاتمه در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت
سلام
بازگشت خودم رو به دنیای مجازی خوش امد می گم!!
شروع فصل امتحانات رو هم به همه اونهایی که مثل خودم تا الان لای کتاب هار و با ز نکردن و کتاب ها تازگی خاص خودشون رو دارن تسلیت میگم!!!
من خوش حال فردا امتحان ریاضی دارم مثلا
خوب فعلا
فقط خواستم ابراز وجود کرده باشم!!
كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! پاتمه در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت
صبح ساعت 5:45 از تخت خواب اومدم بيرون و با سردردي كه داشتم آماده شدم تا با خانواده بريم حرم.
ساعت 7:15 رسيديم .
بعد از مرثيه سرايي اقاي ماهرخزاد و سخنراني حاج اقا راشد يزدي درباره خانواده
(من نشنيدم، گلاب به روتون رفته بودم چشم پزشكي،ولي مثل اين كه با لهجه قشنگ و دلنشينشون مثل هميشه گل كاشتن!!) ولي وقتي اومدم با اين بيت :
به بارگاه ما دست توسل بزنيد.
دعاي توسل شروع شد.
جاتون خالي!
همه از كوچيك و بزرگ ،پيرو جوون،دختر وپسر دستاشون رو بالا اورده بودن و دعا مي كردن .
هركس يك چيزي مي خواست.
تو دقيقه هاي اخر سال داشتن با امامشون درد دل مي كردن!
هرچي تو دلشون بود مي گفتن به خداي خودشون.
شايد يكي مي گفت :ظهور رو نزديك كن!
يكي شفاي مريضش رو مي خواست
و يكي هم مثل من مي گفت: خدايا! به همه ما مقام انسانيت عطا فرما و ما را به اين مقام والا نايل بگردان و خوي انساني ما را الل غالب قرار ده!!(شايد خدا لطفي كرد و من و نرجس هم ادم شديم!!!)
خلاصه هركس يك جور عيدي مي خواست...
يادم نره بگم كه اسم همتون( اون هايي كه يادم بود) رو گفتم و براتون ارزوي موفقيت كردم !!
اون هايي هم كه يادم نبود خوب نگفتم ديگه!!(ببخشيد!!)به قول اون اقاهه :امام رضا (ع) خودش يادش بود.
بعد از دعاي توسل،يك نفر اومد و كلي شعر خوند كه از بين اون همه بيت،يك مصرع خيلي به دل من نشست
(راستش رو بخواين فقط اين يكي رو شنيدم!!خوب داشتم فكر مي كردم كه اسم شما رو يادم بياد!!)
اين دل تا نسوخت ، سبز نشد نخل آرزو
(شايد بگين اين كه خيلي مسخره است!! ولي اگر مي دونستيد،من اون موقع داشتم به چي فكر مي كردم و تطابق افكار من و اين بيت رو مي دونستيد مي فهميديد كه چرا اين قدر به دلم نشست؟؟!!)
بعد از تحويل سال ، مسافتي طولاني رو طي كرديم تا بالاخره تونستيم يك وسيله نقليه گير بياريم و به خونه برسيم.الان هم خونه ام و دارم اين مطلب رو مي نويسم.در حالي كه اغازين ساعت هاي سال 87 رو مي گذرونم!!!
( از لحظه تحويل سال چيزي نگفتم چون چيزي نداشتم كه بگم!!ولي نكته اي كه بايد ياد اوري كنم اينه كه تو اخبار شنيدم كه گفت:" نقار خانه در اين لحظه به صدا در اومد"ولي اگر هم اومد،ما كه نشنيديم!!!تازه گفتن "ساعت هاي حرم هم زنگ زدن" كه ما اون رو هم نشنيديم!!!شايد اشكال از گوش هاي ما بوده!!)

كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! پاتمه در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 20:57 موضوع | لینک ثابت
نرجس رفته خوش گذراني و الافي تو اصفهان و شيراز و ... و من رو تو اين راه دشوار تنها گذاشته!!![]()
حالا من بايد به تنهايي رانندگي تو اين جاده خاكي رو بر عهده بگيرم!
كاري است بس
دشوار!!!(مخصوصا براي من كه گواهينامه ندارم)![]()
ولي من مي خواهم پس مي توانم!!![]()
راستي ديشب چهارشنبه سوري خوش گذشت؟؟!!![]()
ما كه به همراه ديگر دختران مجتمع اتشي در ابعاد فندك افروخته و از روي ان پرشيديم!!!![]()
(متني داشتم به اندازه عظمت حول اين موضوع ولي حال تايپ كردنش نبود!! اين بود كه خلاصه اش كردم!!)(چه همه كلمه عربي!!
)
البته من پايه رقص و ساز و پاي كوبي بودم .
ولي از ان جا كه مراسم خيلي دير شروع شد و حوصله ام به سر امده بود ، ترجيح دادم به بالا امده و شعله 2 تماشا كنم !!!!!![]()
راستي تا يادم نرفته بگم كه طي مذاكراتي كه با نرجس داشتم قرار بر اين شد كه يك سري نكات رو ياد اور بشم:
1.خواستم بگم كه اگر يك وقت چشمتون خداي ناكرده به امار نويسندگان اين وبلاگ خورد هنگ نكنيد! و بگيد كه اين ها چه همه هستن !!بلكه هنگ كنيد و بگيد كه اين دو نفر چه همه شخصيت دارن!!![]()
تمام اين اسم ها ،لقب ها و كنيه ها و اسم هاي مستعار من و نرجس مي باشد كه به مقتضاي زمان و مكان از ان استفاده مي كنيم!!![]()
خائن1،دختر بابايي ، آهو= نرجس
خائن2،جوجه، ناله = پاتمه
(البته هنوز ناله رو به ليست اضافه نكردم در اينده نزديك هم اضافه نخواهم كرد، فقط گفتم كه اگر يك دفعه نرجس گفت ناله ، نگيد اين ديگه كيه؟؟!!)
2. نداره...![]()
(با عرض معذرت ،از اون جايي كه نرجس ... عكس هارو به من نرسوند ، نتونستم درباره سفره هفت سين اپ كنم! عكسهايي هم كه خودش گذاشته كه ...)
كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! پاتمه در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت
سلام
آغاز كار اين وبلاگ رو كه همزمان با آغاز سال نو است ، به همه تبريك ميگم!!!
پس سال همتون مبارك ( نو نداره!!)( اين سوتي يكي از معلمان ميباشد
)
خوب !
اول از همه اين وبلاگ رو معرفي مي كنم:
اين وبلاگ همون طور كه از اسمش معلومه مال دختركان دانشمندكان است .اين دختركان تو مدرسه فرزانگان مشهد درس ميخونن و تو خط المپياد زيست هستن.يكيشون هم منم!!
قراره هرچي كه تو دلمون بود ،حالا درباره مدرسه يا غير اون اين جا بنويسيم.ولي اينجور كه از وجناتش معلومه بيشتر درباره مدرسه و اتفاقاتش مي نويسيم ،چون به قول خائن 1 : اين قدر اتفاق تو مدرسه ميفته كه به بقيه نمي رسه !!
راستي گفتم خائن 1!
حالا درباره نويسندگانش صحبت كنم:
نويسندگان اين وبلاگ شامل من(پاتمه)نرجس،دختر بابايي ، آهو،جوجه ،خائن 1و خائن 2 ميشه!!
لازم به ذكره كه اگر دوستاني ديگري هم خواستار همكاري با ما هستند مي توانند به خود اينجانب(پاتمه) ميل بزنند تا تو اين مسير دشوار با ما همراه باشن .با آغوش باز ازشون استقبال ميكنيم.
پست بعدي درباره هفت سين كلاسمونه .هروقت عكس هاش آماده شد ميذارم تو وبلاگ.
پس فعلا تابعد!!!
كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! پاتمه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
چرت و پرت هاي اخر
این بازم متن پاتمه است ولی چون نتونست بیاد من جاش پست میکنم !!!!
سلام
من اومدم با کلی دلتنگی
فقط سلام
و برای فردا باز هم دلهای ما در سینه دولوپ دولوپ میکند ...
سلام ... باز هم همون سلام معروف ...
من مانده ام تنهای تنها ... گلپونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد ....
و فردا دوباره عاشقی آغاز میگردد .
اینک نرجس دوباره مینویسد برای شما
درباره وبلاگ

با سلام
اين وبلاگ مال دختركان دانشمندكان مدرسه فرزانگان مشهد است.
اميدوارم خوشتون بياد و برامون نظر بدين!! ابراز ارادت در نظرات فراموش نشه !!
فهرست اصلی
الافان بي كار
رفقاي عزيزتر از جان
المپياد زيست شناسي
سمپاد يزد
دره گودريك
خانه زيست شناسي
نمونه اي ها
يادداشت هاي دو نفر دور از هم
جغجغه
سمپادي هاي صورتي
بي سر و صدا
رپ + نجوم
بهترین آموختنی ها وسرگرمی ها
مجمع دوستان المپيادي
كمپاني برادران سمپاد
عكس هاي خفن
چرت و پرت هاي قبلي
طراح قالب
POWERED BY