هنوز خدا تو يادمه . معلومه آلزايمر نگرفتم . چه خوب . چرا ؟؟ آخه چرا ؟؟؟

        

              همه رفتن كسي دور و برم نيست      چنين بيكس شدن در باورم نيست

 

  كجاست اون همه دعوا و كل كل تو وبلاگا ؟ كجاست اون سوتي ها ؟ اون خاطره ها ؟ اون مطلب هاي گهي شاد و گهي غمگين ٬گهي زين به پشت و گهي پشت به زين ...

    ديگه هيچكس تو وبلاگا ول نميگرده  . شايد من تنها دلگرفته اي باشم كه امتحان مثلثات رو ول كردم  دارم مطلب مي نويسم  .  ولي از صبح دلم گرفته ... از همون ثانيه اي كه آسمون ابري رو ديدم ياد ابراي سياه دل خودم افتادم .  وقتي ناراحتم و دوست دارم بازم پيش دوستام بگم و بخندم و همه چيزو بيخيال شم ٬ يه دل درد عجيبي ميگيرم ! هيچ جور مرضي هم نيست  ولي نميتونم خوب نفس بكشم . انگار يه قلمبه غم تمام بچه هاي قحطي زده آفريقا رو گذاشتن رو دلم ... ياد خدا هم كه مي افتم بيشتر دلم از اين زمين كينه اي ميشه . ولي اينو دوست ندارم . آخه من خودم يه زميني ام . دوست دارم كه خونه ام برام عزيز باشه . ازدل من بيشتر از اين چه انتظاريه ؟؟؟؟

     احساس ميكنم خدا امروز ناراحته . شايد ميخواد امروز تيريپ افسرده بزنه . كل كائنات هم كه زير دستاي اون وول ميخورن . خوب پس از آسمون شروع ميكنم . يه عالمه ابر كلفت كه خورشيد عمرا بتونه از پشتش آدميزاد رو ديد بزنه ٬ چند تا فرشته رو هم ميزارم يه باد گرم و آروم راه بندازن ٬ يه جوري برگها تكون ميخورن انگار بچه هاي كوچولو هستن كه چون مامانش دعواشون كرده دارن آروم گريه ميكنن ٬ خوب جمعه هم كه هست و بچه ها پيش دوستاشون نيستن . چه قدر دلشون ميگيره . سر ظهر كه همه جا آرومه و همه خوابن اون يه نفري كه خيلي كلافه است پشت كامپيوترش ميشينه و واسه خودش مينويسه كه:

    سلام  ...  باز هم همون سلام معروف ...   

 ته نوشت (ساعت ۴:۳۶): آخرش خدا اشک این بچه ها رو در آورد.ولی همیشه میگن گریه کن تا سبک بشی .                        


 

كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! دختربابایی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت