سلام 

 چرا اول هر آپي مينويسيم سلام ؟؟؟ واقعا هيچ كلمه اي جاي سلام رو نمي گيره . پر معني و كامل و آرامش بخش . يه شروع دلنشين . هرچيزي جز اين بگي يه جورايي غريبه است . پس بازم سلام

 ميبينم كه فردا باز بايد هلك و تلك بريم مدرسه و امتحان و غرغر معلم و معاون و مدير و.  بازم مسخره بازي و ادا و اصول سر كلاسا   يه چيزي بهتون ميگم تمام معلما و معاونا از دست كلاس ما عاصي ان . ميگن شما از همه بيشتر سر و صدا ميكنين . ما ؟؟؟؟؟

 يه خاطره :

نكته :  از قبل عيد ( حدودا اوايل اسفند ) در كلاس ما خرابه ! به لطف توجه مدير و و هنوز به همان سبك و سياق باقي مانده است .

   يه زنگ تفريح بساط دامبول و ديمبول برپا بود ( نوازنده : فهيمه ، خواننده : من ، همسرايان : جمعيت كلاس ) كه ناگهان جاسوسان شكر شكن چنين خبر آوردند كه : هان ، بترسيد و آگاه باشد كه آقاي ابراهيمي ( فيزيك خاطره هايي بس زيبا برامون تعريف ميكنن ) به همراه خانوم بينا(معاون سوم ها پارسال مال ما اولا بودن منو كامل ميشناسن ) در حال نزديك شدن به مقر ما هستند . ما هم سريع جو رو عوض كرديم مثه بچه هاي خوب نشستيم پشت ميزها ، دست به سينه . و اكنون دلها در سينه مي تپد. اومدن پشت در ، در باز نمشه . رفتم پشت در و :

 من : يه لحظه عقب واستين اين در خرابه !

  و با يك حركت انتحاري خود را به در كوبانده ، اوف شدم ولي با شجاعت در را گشودم .  حالا خانوم بينا در حال توبيخ ما : چه خبرتونه ؟؟ فقط يه پر سرخپوستي كم دارين !!!! ( البته بايد به عرضتون برسونم از همه معاونا ماه ترن ) بعد با يه لبخند بيرون رفتند . ( ميگم خيلي گله !!!)

 حالا آقاي ابراهيمي هم هاج و واج مونده بخنده يا اخم كنه ؟؟؟؟

  

 حالا يه توضيحي در مورد آقاي ابراهيمي :

 

وقتی این عکسو گرفتم خودشون گفتن مثه این بچه مثبتا شدم ...

 معلم فيزيك ، متولد فردوس ،( بر اساس گزارش ساوجس سازمان اطلاعات و جاسوسي سمپاد ) پدرسه فرزند ، دو دختر  يك پسر . به حدي خاطره از دوران قديم و جديد دارن كه ميتونن يه برنامه رادويي واسش درست كنن . با مضمون : با خاطرات مهدي ابراهيمي   خيلي وقتا واسه اينكه مارو ساكت كنن يه خاطره برامون تعريف ميكنن . اين يكي دوبار تعريف شده ( دفعه دوم به علت سيل تقاضاي دوستان ) از زبون خودشون ميگم :

  يه روز معلم ورزشمون اومد به گفت امروز مسابقه دو هست . منم چون وزشكار بودم (  فوتبال به علت كشيدگي عضلات ران كنار گذاشتن همون ساوجس ) بدون تمرين بلند شدم رفتم . مسابقه شروع شد دويديم تا نزديكاي خط پايان كه ديگه خسته شده بودم كه يهو ديدم دختر عمو هام اونجان .  اون ساعت مدرسه دخترونه تعطيل شده بود دختر عموهاي منم تو دخترونه بودن . ( اين تيكه رو با حس بچه هاي آسمان بخونيد ) ديدم داد ميزنن : آآآآآآآآآيييييييي . مهدي بدووووو . . ( عين گفته آقاي ابراهيمي )  ما هم جوگير شديم دويديم بعد ديدم تو بيمارستانم ( به علت فشار زياد بيهوش شدن !!!!) .

 

 در ضمن بايد بگم كه ايشون منو با نام خانم دكتر ايمني ميشناسن و وقتي منو ميبينن ميگن : (( خانم ايمني كلاهتون كو ؟؟؟ ))    و با تلاشها و گوشزدهاي اينجانب بالاخره پاك ماشينشون  رو جديد كردن ( ايران12-441ب16). و بستني هم دادن . براي سلامتي اين معلم گرانقدر همه با هم يه دست يه صلوات ( با اقتباس از فيتيله كه اين روزارو فقط با اون سر كردم )       

 ته نوشت1 : بارون دو شب پيش خيلي حال داد . واقعا خدايا دمت گرم و سرت خوش باد ، سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي ...  

        ته نوشت 2 : امشب اخبار شبكه خبر اعلام كرد گروه روبوكاپ فرزانگان مشهد به دور نهايي و رده بندي رسيده .   فرزانگان مشهد ... شيرهههههههههههههه 


 

كدوم دانشمندك نوشته؟؟؟!! دختربابایی در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت